از حسین (ع)...
اگر حسین(ع) از آن ما بود ، در هر سرزمینی برای او بیرقی برمیافراشتیم و در هر روستایی برای او منبری برپا مینمودیم و مردم را با نام حسین(ع) به مسیحیت فرا میخواندیم.
برگرفته از وبلاگ: آوای باران http://baroonzade313.blogfa.com
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فصل باران
هرچه بیشتر عطش بر جگر و زبانم چنگ می زند، امیدم به سیراب شدن از تکرار یک نگاه، افزون می شود. انگار آتش این آفتاب، نوید بارانی است که در پی اش، رنگین کمان آن چشم خواهد درخشید.
و من خودم را رها کرده ام میان سیل این روزها، که در کنار امام، زمان نمی گذرد و می ایستد به ادب ... یا نمی دانم، شاید هم پر شتاب تر می گذرد، از هیبت امام و آنچه بر او ...
نمی دانم عباس میراث دار چیست از پدر؛ که چون در سایه مهابتش می رویم، هرچه ترس از عالم می گریزد. نگاه عباس هم ... و نگاه حسین ... این خاندان را به چشمانشان باید شناخت ... در هر چشمی که هزار فرات موج می زد، صاحبش را به یقین با علی نسبتی است و من پی تکرار آن نگاه...
سجده ای به شکر می گذارم، پیش از آن که برخیزم ... هرچه فکر می کنم، بهشت را جز این که در آنم، تصویر نمی توانم ... امام این همه نزدیک ... و مهرش که مدام ... و چشمانش ... و عطش من ... و آن نگاه.
در این چند روز یقین کرده ام که حسین، یک عمر را می تواند با سه علی و عباسش، بی هیچ ملال بگذراند، و شاید بی هیچ کلام. و البته این را هم دریافته ام که این هر چهار، این کلام را بر زینب صادق تر می دانند ... و آن جا بی شک بی هیچ کلام، فقط نگاه...
من اما، که در پی بیش از هزار سال این جایم، مهربانی امام را می فهمم ...
همین نزدیکی ها ... در مسجد کوفه... علی بر فراز منبر خطبه می خواند ...و سخن به اینجا رسید ... سلونی قبل ان تفقدونی ... بپرسیدم، پیش از آن که نیابیدم ... از زمین و آسمان ها ... و دست بر سینه اش گذاشت ... که کان و چشمه هر چه علم، این جاست ... من نزدیک سعدبن ابی وقاص بودم که برخاست ... یا علی! بگو چند مو در سر و صورتم می بینی ... بعد این همه سال، هنوز تلخی لبخند علی، کامم به تلخی می نشاند ... لبخندی تلخ و لختی سکوت، که فریاد افسوسش، از گوشمان گذشت و تا آسمان رفت ... سعدوقاص! در بنِ هر مویت، فرشته ای است که به دوام لعنتت می کند و نفرینت می فرستد...
اندیشیدم که شاید به خاطر لجاجت کودکانه ای که در سؤال سعد بود، علی اما گفت ... حبیبم رسول خدا مرا این سؤال تو گفته بود ... و هم فرمود که پسرت، که اکنون به کودکی در خانه توست ... بغض در گلوی علی نشست ... به جنگ با پسرم حسین برخواهد خاست ... جنگی که تنها، بریدن سرها و افتادن دست ها، آغاز آن است... علی از منبر به زیر آمد ... اما شنیدم که می گفت ... خدا روی گرداند از آن که با حسین بستیزد...
فصل باران: برگرفته از کتاب «فصل شیدایی لیلاها»، اثر سید علی شجاعی
ادامه مطلب با قلم و نظر سازنده و زیبای شما تکمیل میشه
نبرد حق و باطل را پایانی نیست ... هنوز از حنجره زمان صدای هَل مِن ناصر یَنصُرنی امام عصر(ارواحنا فداه) به گوش می رسد ... بچه های خاکریز؛ خاکریزهای مبارزان راه حقیقت همیشه برپاست...